خلق، همه یکسر نهالِ خدایاندهیچ، نه برکن تو زین نهال و نه بشکن«ناصر خسرو»
در قسمت اول گفتیم که نهالاندیشی، امتدادِ اتحاد و انسجام ملیِ روزهای جنگ در فردای پس از جنگ است؛ مدیریت هوشمند تنوعِ همراستا، بجای یکدستسازی و مزرعهسازی جامعه است. این رویکرد در نقطه مقابلِ چیزی است که در جامعهشناسی سیاسی «استفاده سیستماتیک از منتقدان در زمان بحران» نامیده میشود. نهالاندیشی، باور عملی به این شعار است: «حضور من، ضامنِ بقای تو، و حضور تو، ضامنِ بقای من است.»
در این قسمت، چند نمونه تاریخی از تجربه مزرعهوارسازی بجای نهالاندیشی را برخی کشورها مرور میکنیم:
شوروی:
شوروی طی جنگ جهانی دوم تجربه مشابهی داشت. برخی جریانهای داخلی، آلمانِ نازی را ناجی خود میدانستند و با حمله به کشورشان همسو بودند. اما پس از آغاز جنگ و مشاهده جنایتهای ارتش آلمان، اغلب پشیمان شدند.
رژیم استالینی در برههای از جنگ، وادار شد تا در راستای تقویت جبهه میهنی، حتی از ظرفیتهای اجتماعیِ منتقدان میهنپرست داخلی، بهره بگیرد و تا حدی آزادی اجتماعی بدهد. به این ترتیب، اجازه فعالیتهای محدود مذهبی و مجوز بازگشایی برخی کلیساها صادر شد و برخی از آثار شاستین و برگسون اجازه انتشار یافت.
اما این تغییر، موقت و متأثر از شرایط جنگی بود و تبدیل به سیاستی برای اصلاح ساختاری نشد. لذا پس از پیروزی و ورود ارتش سرخ به برلین، بازگشت به سیاست مزرعه بجای نهالستان، از سر گرفته شد. کمیتههای امنیت ایژفسکی و کاسین، به سراغ تکتک نویسندگان و دانشگاهیانی که تا دیروز در کنار استالین در برابر آلمان نازی ایستادگی کرده و جبهه میهنی را تقویت نموده و چند صباحی رفیق نامیده شده بودند، رفتند. «زمستان سیاسی» (۱۹۴۶–۱۹۵۳) شروع شد و منتقدانِ ملیگرایی مثل زوکوفسکایا به شدت سرکوب شدند.
این سیاست چهار دهه ادامه یافت. در آستانه سقوط شوروی، دیگر برای نهالاندیشی و اکوسیستمانهاندیشی گورباچف در قالب گلاسنوست و پرسترویکا، دیر شده بود و کشوری که توانسته بود در برابر آلمان و آمریکا بایستد، از درون فروپاشید.
شوروی این امکان را داشت که همگرایی روزهای جنگ را در فردای پس از جنگ، ادامه دهد و نهالستانه بیاندیشد و با جذب حداکثریِ منتقدان میهنپرستِ ضد غرب در دل ساختاری منعطف، بقای نطام سیاسیاش را تضمین کند اما ترجیح داد که مزرعهوارانه بماند و به علفکشی دائمی جامعه بپردازد و به تدریج از درون بفرساید و فرو بپاشد.
ویتنام:
ویتنام نمونه دیگری از مزرعهوار کردن جامعه است. پس از پایان جنگ و خروج آمریکا و سقوط سایگون، ویتنام شمالی و جنوبی متحد شدند اما نظام سیاسی بهجای نهالاندیشی، بلافاصله به سراغ مزرعهوارسازی جامعه رفت. بازآموزیِ اجباریِ میلیونها نفر و سرکوبِ گسترده کارگران، تاجران و دانشگاهیانِ غیرسوسیالیستی آغاز و شبکههای اجتماعیِ مذهبی و اقتصادی و مدنی تعطیل شد.
چیزی نگذشت که اقتصاد کشور فروپاشید، مهاجرتِ گسترده بوتیها آغاز شد، و ویتنام یک دهه عملاً به کُما رفت و صرفاً بعد از ۱۹۸۶ بود که با اعمال سیاست دوجانبهگرایی و آزادسازی ظرفیتهای اجتماعی به سمت نهالستان حرکت کرد و نجات یافت.
تجربه شوروی و ویتنام نشان داد که حتی پیروزی نظامی، بدون نهالاندیشی نمیتواند ضامن بقای پایدار کشور و نظام سیاسی باشد.
نهالستان نه یک آرمان، بلکه یک استراتژیِ بقا است. چه در طبیعت و چه در سیاست: «حضور من، ضامنِ بقای تو، و حضور تو، ضامنِ بقای من است.»
در قسمتهای بعد درباره روشها و تجربههای مثبت برخی کشورها از نهالستاناندیشی و متناسبسازی آن با شرایط جنگی امروز ایران سخن خواهیم گفت.
ادامه دارد...
دیدگاه خود را بنویسید