در روزهای جنگ، متفکران علوم انسانی چه میکنند؟ جامعهشناسان، روانشناسان، الهیدانان، فیلسوفان و روشنفکران دقیقاً در کجای ماجرا هستند؟
حقیقتاش آنان قبلاً کارشان را کردهاند و در لحظه جنگ، مثل پدری سربهزیر، پشتِ درِ اتاقِ زایمان ایستادهاند تا ببینند که چه دسته گلی به آب دادهاند!
بعد از جنگ جهانی، متفکران علوم انسانی فهمیدند که نه در جنگ بلکه در برابر جنگ شکست خوردند. آنها سالها با توسل به رشنالیسم، مدرنیسم، لیبرالیسم، ناسیونالیسم، سوسیالیسم و... در رؤیای اتوپیاسازی جهان بودند و موفقیتهایی هم به دست آوردند اما در نهایت، جهان را در حال جنگ جهانی، جنگ ویتنام، جنگ کره، جنگ سرد، فجایع کامبوج، گولاک، ساختن دیوار برلین و بمب اتم دیدند.
وقتی کلانروایتهای کمونیسم، لیبرالیسم، امانیسم، دمکراسی، قدسیّت و عقلانیت ابزاری، همهوهمه به خشونت ختم شد، متفکران علوم انسانی دو نوع واکنش داشتند:
۱. نقد مبنایی:برخی معتقد بودند که این، علوم انسانی بود که پتیارههای قدرت را باردار کرد و نظامیان صرفاً قابلههای زایشگاه خشونت بودند. انتقاد آنان به مبانی و خاستگاههای علوم انسانی بود و دعوت به تجدیدنظر در آن کردند.
۲. نقد روشی:برخی دیگر معتقد بودند که خشونت، نوزاد نارَس عقلانیت است. سیاستمدارانی که گوششان بدهکار حرفهای متفکران نبود، دستور سزارین این نوزاد نارَس را به قابلههای نظامی دادند و تیغ بر شکم بشر کشیدند. نقد آنان نه به مبانی بلکه به مدل اجراییسازی علوم انسانی بود و دعوت به تجدیدنظر در روشها کردند.
این تفاوت دیدگاه، چیزی از عمق فاجعه نمیکاست. متفکران بهعیان میدیدند که در جنگهای قرن بیستم، بهاندازه تمام جنگهای تاریخ، آدم کشته شد. اینجا بود که:
آدورنو پی برد که عقلانیت مدرن میتواند ابزار سلطه باشد.
سارتر متوجه شد که مسؤولیت اجتماعی روشنفکران، مهمتر از دغدغههای نظریشان است.
آرنت ابتذال شر و توتالیتاریسم را نوشت تا بگوید فاجعه را نه هیولاها بلکه انسانهای عادی بهوجود می آورند.
فروم از روانکاوی به نقد جامعه مدرن روی آورد.
فوکو به کلان روایتها بیاعتماد شد و از ساختارگرایی عبور کرد.
پوپر از فلسفه علم به فلسفه سیاست رو آورد.
لویناس از تقدم اخلاق بر هستیشناسی گفت.
کامو به ایدئولوژیها بدبین شد و کوشید تا از اخلاق در جهانی بیمعنا دفاع کند.
اگر واکنش متفکران اروپا بعد از جنگهای جهانی این بود. واکنش متفکران ایران بعد از ۳ جنگ تحمیلی طی ۴۵ سال چه باید باشد؟
این روزها، بمب و موشکی که در خانهها و کوچهها و دانشگاههای ما فرود میآید، نه صرفاً دستپخت نظامیان بلکه مغزپخت همان کلانروایتهای جهان مدرن است. چه مشکل را مبنایی بدانیم و چه روشی، آنچه مسلم است اینکه:
روی کار آمدن ترامپ و نتانیاهو، آبروی دمکراسی را برده است؛
وقوع فجایع ابوغریب و گوآنتانامو، بهدست همانهایی که تحقیق درباره هولوکاست را هم ممنوع کرده بودند، آبروی لیبرالیسم را برده است؛
دزدیدن رئیسجمهورها، آبروی نظام حقوق بینالملل را برده است؛
حمله به ایران در حین مذاکره، آبروی سازمان ملل را برده است؛
تهاجم دارندگان حق وتو به اوکراین، ایران، عراق، افغانستان و... آبروی شورای امنیت را برده است؛
نداشتنِ جرئتِ تسلیتِ شهادت رهبر ایران، از سوی ۹۵% کشورهای جهان، از ترس امریکا، آبروی آزادی بیان را برده است؛
سکوت در برابر قتلعام دختران معصوم میناب و بمباران چهلستون اصفهان، آبروی یونسکو را برده است؛
برسرکار بودنِ جنایتکارانِ طبقه اپستین، آبروی یونیسف را برده است.
صدها هزار کشته در غزه و روآندا و سومالی و بوسنی و... آبروی حقوق بشر غربی را برده است.
در دادگاه جنگ، قبل از نظامیان، بانیان اندیشه محاکمه میشوند. زیرا لغزشِ فیلسوفان، عاملِ غرّشِ مستبدان است.
اکنون که خون برادران و خواهرانمان بر دامنمان پاشیده و ایرانِ جانمان کُنام گرگصفتان شده آیا میتوانیم همچنان به اندیشههایی که خاستگاه این توحش مدرناند یا ناتوان از کنترل آناند، خوشبین باشیم؟ و یا مشکل را صرفاً در روشِ پیادهسازی آنها بدانیم؟
پس از این جنگ، با درایتی که مدیران غیرتی که نیروهای مسلح ایران نشان دادند، معادلات سیاسی و نظامی جهان قطعاً دگرگون خواهد شد. اما چه کسانی معادلات علوم انسانی جهان را پس از این جنگ، دگرگون خواهند کرد؟ بیش و پیش از همه، این حق و بلکه وظیفه متفکران ایران است.
میدان جنگ، زایشگاه اندیشه است. و شاید رنجِ جنگ، درد زایمانِ تولدِ نوعِ دیگری از علوم انسانی باشد.
آدورنو می گفت: «شعر گفتن بعد از آشویتس، بربریّت است.» و من میگویم: «غربگرایی بعد از غزه و میناب، دیاثتِ فکری است.»
بزرگترین فاجعه، نه جنگ بلکه باقی ماندن بر اندیشههایی است که جنگ را بهوجود آوردهاند.
دیدگاه خود را بنویسید