🔹 زبانِ مشترک، پیش‌شرط گفتگوست ولی در ایران امروز، واژه‌ها زخمی، کلمات بی‌پناه و زبان مشترک، در کُماست. بی‌اعتمادی، مترجم نامرئی گفته‌ها و ناگفته‌ها شده و فقدان زبان مشترک، گفتگو را اگر نگویم ناممکن، لااقل بسیار دشوار کرده است:


● اگر مردم بگویند: «سوگ»، عده‌ای می‌شنوند: «دروغ».
● اگر معترضی بگوید: «عدالت»، برخی می‌شنوند: «براندازی».
● اگر قشری بگویند: «زن»، بعضی می‌شنوند: «بی‌بندوباری».
● اگر رنج‌کشیده‌ای بگویند: «زندگی»، کسانی می‌شنوند: «فرومایگی».
● اگر جوانی بگوید: «آزادی» افرادی می‌شنوند: «حمله خارجی».
● اگر سیاسیون بگویند: «اصلاحات»، شماری می‌شنوند: «استمرار».
● اگر دانشگاه بگوید: «عقلانیت»، اغلب می‌شنوند: «انفعال».
● اگر نخبگان بگوید: «گفتگو»، عده‌ای می‌شنوند: «وسط‌بازی».

🔹 انگار هیچ واژه‌ای، معنای اصیل خود را به دوش نمی‌کشد. گوینده، متهم همیشگی و شنونده، قاضیِ کلمه شده است.

🔹 این فقط یک اختلاف ساده بر سر معنای واژه نیست بلکه فروپاشیِ زبانِ مشترک است. آن‌قدر واژه‌ها را مصادره و تهی از معنا کردیم که حتی وقتی روبروی هم می‌نشینیم، انگار از پشت شیشه‌های ضخیم با هم سخن می‌گوییم؛ می‌بینیم که لب‌ها تکان می‌خورند، اما صدایی نمی‌شنویم. انگار که امکانِ فهمِ دیگری را از دست داده‌ایم.

🔹 بی‌زبانی، آغاز خشونت‌ورزی است. وقتی زبان مشترک از دست می‌رود، گفتگو ناممکن می شود و فریاد، جای آن را می‌گیرد. فریاد که نشنیده بماند، مشت گره می‌شود و اگر این گره باز نشود، سنگ و تفنگ، جان می‌گیرند و همگان زیان می‌کنند.

🔹 در بسیاری از کشورها، احزاب سیاسی و تشکل‌های اجتماعی، مترجم و پُل ارتباط مردم و حاکمیت‌اند. در ایران امروز و در غیاب احزاب و تشکل‌های قدرتمند، رسالت پل‌سازی بر دوش نخبگان و دانشگاهیان است که زبان مشترک بیافرینند و گفتگو را ممکن سازند تا کار مردم و حاکمیت به فریاد و مشت و سنگ و تفنگ نرسد.

🔹 لازمه پل بودن، ارتباط با هر دو سوی گسل، برای غلبه بر فاصله است. وقتی پل‌های جامعه را به جرم آنکه با هر دو طرف هم‌پیوندند، خراب می‌کنیم؛ وقتی میانجی‌گران را به سازش‌کاری متهم می‌نماییم؛ وقتی نخبگان را با برچسب‌ها، دشنام‌ها، اخراج‌ها، هراس‌افکنی‌ها، نُطُق‌کشی‌ها، تهدیدها، تطمیع‌ها، تمسخرها، تقبیح‌ها و... ساکت می‌کنیم؛ وقتی دانشگاه را در مارپیچ سکوت فرو می‌بریم و اراده و امکان و توان گفتگو و میان‌داری را از آن سلب می‌کنیم و زبان‌های گویا را می‌بُریم، باید حدس بزنیم که احتمالاً دیر یا زود، از دهان‌های بی‌زبان، جز فریاد نخواهیم شنید.

🔹 جامعه‌ای که زبان مشترک نداشته باشد، فرو می‌پاشد. در تورات، خداوند مردم بابِل را با پریشانی زبان‌شان عذاب کرد. بابِلیان امکان سخن گفتن داشتند اما دیگر زبان یکدیگر را نمی‌فهمیدند و امکان گفتگو را از دست دادند و نتوانستند ساختن برج عظیم بابل را به اتمام برسانند. آری، زبانِ مشترک که نباشد، برج‌های جامعه فرو می‌ریزند.

🔹 امروز رسالت روشنفکران و خشونت‌پرهیزان، بازآرایی مفاهیم و صیقل‌کاری واژگان، برای رساندن جامعه به زبان مشترکی جهت گفتگو و مفاهمه با دیگری است. این همان کاری‌ست که برخی متفکران مانند آرنت، هابرماس، آدورنو، گادامر، ریکور و... بعد از جنگ جهانی دوم انجام دادند. آنان کوشیدند پیش از بازسازی شهرها، واژه‌ها را بازسازی کنند و بجای سیاست، زبان بورزند تا پیش‌شرطِ گفتگو را فراهم نمایند.

🔹 به قول یوحنا: در آغاز کلمه بود و کلمه، خدا بود.